فاطمه زهرا کوچولو
آبجی کوچولوت بیست و دوم مهرماه ساعت 9 صبح (یه نیم ساعت زودتر از شما)دنیا اومد. باهمون احساس قشنگ و شیرینی های زمان تولدتو.

هرکی میبیندش میگه عه!این که کوثره که. خیلی شبیه بچه گیاته.ولی بیشتر از تو مارو اذیت میکنه.دیشب مامان ریحانه منو تو مسجد دیده میگه وای چشماتون چه کم خوابه... توهم خیلی دوستش داری. اوایل اگه کنترلت نمیکردیم دوستیت دوستیه خاله خرسه میشد!
اما الان یکم کوتاه اومدی. قول دادی که فقط دست و پاشو ببوسی!بغلش هم نکنی و بهش خوراکی هم ندی!ولی ازیه چیزی که نمیگذری،لی لی حوضک خوندن براش. هم رو دستش هم رو پاش .اونم وسط شیر خوردنش!طفلی بدش میاد و پاهاش رو جمع میکنه اما مگه تو بیخیال میشی! دیگه لباساتو خودت عوض نمیکنی!مجبورم کارای توروهم انجام بدم تا حسودی نکنی و ناراحت نشی. خدا بیامرزه پدر اونیکه مهد رو تاسیس کرد
صبح میری تا ظهر. حسابی سرگرمی. همسایه ها هم که کلی ذوقکی شدن یه روز هم تنهام نمیذارن.از بچه هاشون نگو که عاشق آبجیتن.خلاصه یه تنوع حسابی تو زندگی اهالی راسته ی کوچه بوجود آمده. ودونه دونه خبر میرسه که باید منتطر تولد نوزادای دیگه ای هم باشیم
خداروشکر بابت همه ی قشنگیا و رحمت هاش.مخصوصا شما دوتا


فاطمه زهرا کوچولو
